معلم: بگو ببینم اصفهان چند تا پل دارد؟

دانش آموز: 35

معلم: خب نام ببر.

دانش آموز: پل خواجو، پل فلزی، 33 پل.

 

 

گوش تاول زده 

معلم:مسعود!چرا گوش هایت تاول زده؟

مسعود:آقا برای این كه همین الان یك خبر داغ شنیدم!
 

دركلاس ستاره شناسی

معلم:بگو ببینم «مشتری » را چگونه می شناسیم؟

شاگرد:آقا اجازه از روی زنبیلش!
 

گمشده

معلم:بگو ببینم هندوستان كجاست؟

شاگرد:آقا چرا هر چه گم می شود از ما می پرسید؟!
 

چهار زانو

معلم:پسرم!سلطان حسین چگونه بر تخت سلطنت نشست؟

شاگرد:آقا چهار زانو!
 

حرف اضافه

شاگرد:آقا حرف اضافه چیه؟

معلم:همین سوال بی ربط تو!
 

شكمو

معلم:علی!توی كلاس كه جای چیز خوردن نیست.

شاگرد:آقا اجازه! من چیزی نمی خورم فقط یك دانه كشك است كه گذاشته ام توی دهانم تا

برای زنگ تفریح خیس بخورد!!
 

تا كی؟

مادر:حسن!تا كی می خواهی در رفتن به مدرسه لجبازی كنی؟

حسن:تا آخر خرداد ماه!
 

سعدی شیرازی

معلم:«شیخ مشرف الدین مصلح بن عبد الله سعدی شیرازی» كه بود؟

شاگرد:آن سه نفر اول را نمی دانم،ولی سعدی شیرازی شاعر بود!
 

درس فارسی

معلم:احمد صیغه ی زدن را صرف كن؟

احمد:آقا اجازه! زدم،زدی،دعوا شد!!
 

خلقت بشر

معلم در زنگ دینی درباره ی خلقت بشر صحبت می كرد كه ناگهان یكی از شاگردان برخاست و

گفت:ولی آقا،پدرم می گوید ما از نسل میمونیم!

معلم گفت:بنشین بچه جان،امور خانوادگی شما به من مربوط نیست!!
 

هدیه

ناظم وارد كلاس شد،رو به بچه ها كرد و گفت:منظم ترین شما احمد است كه تا به حال از

مدرسه غیبت نكرده است. من هم به همین خاطر یك خود نویس به او جایزه می دهم،احمد بیا

جایزه ات را بگیر.

بچه ها یك صدا گفتند:احمد غایب است!!
 

انشای بی نظیر

معلم انشا به دانش آموزان گفته بود كه انشایی درباره ی یك خانواده ی فقیر

بنویسند.

سوسن كه از خانواده ای ثروتمند بود،چنین نوشت:خانواده ای فقیر در تهران زندگی می كردند.

مادر خانواده فقیر بود. كلفت و نوكر و راننده شان هم فقیر بودند!!...